
یه خوابی هم احمد شیرزاد دیده هر چند قدیمیه اما خوندنش خالی از لطف نیست البته فکر می کنم این اولین و آخرین خوابیه که آقای شیرزاد یادش مونده؟!
ديروز صبح بعد از نماز با غنيمت شمردن تعطيلات عيد يک خواب سيری کردم. معمولا من يا خواب نمی بينم يا هر چه در خواب ديده ام به يادم نمی آيد. چندان اعتقادی هم به خواب و رويا ندارم. اما حيف است خوابی را که ديروز ديدم برای شما بازگو نکنم.
خواب ديدم رفته ايم شمال، دريا. شايد هم رودخانه ای چيزی بود که عمقش بد نبود. از قضا احمدی نژاد هم در آب بود. در عالم خواب در يک موقعيت مناسب هوس کردم کمی سر به سر طرف بگذارم و چند قلپ از آب دريا به خوردش بدهم. همين کار را هم کردم و منتظر بودم ببينم عکس العمل طرف چيست. در حالی که حسابی آب خورده بود و نفس می زد پرسيدم: آب معدنی چسبيد؟ بدون آن که از رو برود بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و گفت: من يک روشی بلدم که اگر يک ساعت هم زير آب بمانم حتی يک قلپ هم آب نمی خورم.
شايد حق با او بود و من مهارت زير آبی رفتن را دست کم گرفته بودم. همه هنرها که در روی آب نيست! (لینکش را اینجا ببینید)

